تبليغاتX
غم با من هم خانه است
از خدا پرسیدم چطور میتوان بهتر زندگی کرد

خدا جواب داد

 

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر  با اعتماد زمان

 

حالت را بگذران         و

 

بدون هیچ ترسی برای اینده اماده شو

 

ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای بینداز

 

شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن

 

زندگی شگفت انگیز است اگر بدانی که چطور

 

                                 زندگی کنی ...

 

این اخرین اپ من در این وبلاگه

 

 میخوام برای همیشه بادنیای کثیف نت خداحافظی میکنم

 

برای همیشه خداحافظ

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 16:29  توسط ندا  | 

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پر’ه

عكس می شه،

 

 اما دلت برای اونی تنگ می شه كه نمی تونی

 

عكسشو به دیوار بزنی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:29  توسط ندا  | 

درس هشتم: یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه

جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل

 جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به

همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم.

 فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی

دستهای زن ظاهر شد!


حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین

 بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه

كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه


زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش

 رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!


نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:28  توسط ندا  | 

در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها

خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در

 زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در

كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم بهدر افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب

 را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از

 فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها

قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.


ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند

بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از

فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به

این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.


و خداوند این فكر را پسندید.


 گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من

 میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا،

 ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا

كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.


و خداوند این فكر را پسندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:16  توسط ندا  | 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

 

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند

 

 همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:14  توسط ندا  | 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن!

 

 حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:13  توسط ندا  | 

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت :بازی

 


به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت :رفیق بازی

 


به جوانی گفتند: عشق چیست ؟ گفت: پول وثروت

 


به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت عمر

 


به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:12  توسط ندا  | 

توی دنیا دو تا نابینا می‌شناسم، یكی تو كه هیچ موقع

 

عشقم رو ندیدی،

 

 یكی من كه كسی رو جز تو ندیدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:11  توسط ندا  | 

یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند

 

. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

 

3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:9  توسط ندا  | 

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد

 

 مثل خوردن یه فنجون شكلات گرم زیر برفه !

 

درسته که هوا رو گرم نمیکنه ولی دلتو گرم میکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 17:42  توسط ندا  | 

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟

 

 

زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 17:41  توسط ندا  | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه

 ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر

چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.


دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه

های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ

 به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند

 كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.


وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»


معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 17:39  توسط ندا  | 

چیزی رو که خیلی دوست داری رهاش کن


اگه برگشت بدون مال تویه


ولی اگه بر نگشت غصه نخور


اون از اولم مال تو نبوده

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 17:38  توسط ندا  | 

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد   

 

 اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 17:35  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:38  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:37  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:30  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:28  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:8  توسط ندا  | 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي
 
انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه
 
پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
 
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!
 
مرا مي يابي
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:5  توسط ندا  | 

با هم که باشیم ۳ نفریم

من  تو      دوستی

 

از هم که جدابشیم ۵ نفریم

 

من   نتهایی  یادت  غم  خاطره ها

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 22:38  توسط ندا  | 

زندگی رویا نیست

 

زندگی زیباست

 

میتوان از میان فاصله ها رو برداشت

 

دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 22:27  توسط ندا  | 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که بودیم

 

باشد که نباشیم شاید بدانند که بودیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:42  توسط ندا  | 

اگر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

                     خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:40  توسط ندا  | 

کاش میدانستم چیست؟

 

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:37  توسط ندا  | 

ترک دین و دل نمودم ترک جان هم می کنم

 

غیر عشقت هرچه گویی ترک ان هم میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:34  توسط ندا  | 

مي بخشمت ....
مي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

 و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم هك كردي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 22:14  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:56  توسط ندا  | 

سلام به تمام دوستان عزيزم

 

قرار بود ديگه اپ نكنم ولي خوب به دليلي

 

نظرم تغيير كرد

 

 



چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي ؟


چه كسي مي داند كه در حسرت يك روز در فردايي ؟


پيله ات را بگشا.....

تو به اندازه يك دنيايي..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:55  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 13:12  توسط ندا  |